۱۷.۹.۸۸

تیم برتون


روزی توی یك پارك
به چیز عجیب و غریبی برخوردم.
دختری رو دیدم
كه یه عالمه چشم داشت.


اون خیلی خیلی زیبا بود
(و دیدنش راست راستی تكونم داد!)
و از اونجایی كه اون یك دَهَن هم داشت،
ما شروع كردیم با هم حرف زدن.


راجع به گل‌ها حرف زدیم،
و راجع به كلاس‌های شعری كه اون می‌رفت،
و اینكه اگه یه وقت لازم می‌شد كه اون عینك بزنه
چه مشكلاتی براش پیش می‌اومد.


این خیلی عالیه كه دختری رو بشناسی
كه یه عالمه چشم داره.
ولی خیس خالی می‌شوی اگه ناگهان
طاقتش تاق شه و بزنه زیر گریه.

؛تيم برتون؛